از نانوایی که برگشت، از گوشی شوهر زینب زنگ زد، گفت که انگشتهایش تکه تکه جلوی چشم مردم ریخته. برش داشتم بردم بیمارستان، گفتند سه میلیون واریز کن برای رسیدگی و کنترل عفونت. من سیصد هزار تومان هم نداشتم، چه برسد به سه میلیون تومان. عصبانی میشوم. میگویم نداری و بچه ششم را حاملهای؟ میگوید شد دیگر. گفتم که برایتان. میگویم آنکه گفتی شعر بود حوا خانم. حالا میخواهی چه کنی؟ میگوید نمیدانم.